dar ham bar ham
سلام !.. من برگشتـــــــــــــــــم ... هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد لحظه ی ویرانیم را حس نکرد در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت صدایم را حس نکرد آن که سامان غزلهایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد هیچ کس حس نکرد درد دل من چیست عاشقانه زیستن,عاشقانه دل کندنم حس نکرد ما دوست داریم دوستان باوفا را هیچ کس معنی حرفهایم را حس نکرد!!.. آنگاه که غرور کسی را خورد میکنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که گوشت را می بندی تا صدای خورد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده میگیری میخواهم بدانم ... تو ..؟! واقعا تو دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ..؟! فرشته تصمیمش را گرفته بود . پیش خدا رفت و گفت :
خدایــــا ، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم ، اجازه می خواهم و مهلتی کوتــــاه . دلم بیتاب تجربه ای زمینی است . خداوند درخواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت : تا بازگردم ، بال هایم را اینجا می سپارم ؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید . خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت : بال هایت را به امانت نگاه می دارم ، اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است . فرشته گفت : باز میگردم ، حتمأ باز میگردم . این قولی است که فرشته به خداوند می دهد . فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند. چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را. يك مهندس كامپيوتر صاحب دوقلو شد
حدس بزن نام بچه ها را چی گذاشته؟؟ * *بلگفا : امکان درج چنین پستی به دلیل وجود اسکریپ یا لینک غیرمجاز وجود ندارد* [ من هرچقد آپلود كردم نشون نداد عكس رو لينكشو گذاشتم بازم نشد همش به لطف اين بلگفاست ] *اسمشون copy & past بود 2 تا گيگيل بودن كپل .... حيف كه نشد ببينيد .... وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی اومد پیشم و آروم بهم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه ! من خودمم خیلی خجالتیم اما......![]()
ادامه مطلب
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت...
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
اشكال نداره جاش من ديدم ....
*
| Design By : Pichak |



